تبلیغات
سفر به اعماق ماوراء - گفتن اشهد
سفر به اعماق ماوراء
هم قبیله
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

گفتن  اشهد

سه تا جوون بودن که تازه داشتن اسکی یاد میگرفتن دفعه دومی که رفته بودن پیست دیزین هوا خراب میشه خورشید داشته کم کم پشت کوه ها گم میشده و نور کم میشده باد شدید هم میومده و هوای سرد به صورتا میکوبیده و اینا هم که ادعاشون میشده اسکی بازن نمیرن سوار تله کابین شن و تصمیم میگیرن خودشون بیان پایین یکم نرفته بودن که تصمیم میگرن که از یه دره رد بشن و به تله کابین دیگه برسن که یکی از اونا زمین میخوره و پاش شدیدا اسیب میبینه دیگه نمیتونسته ادامه بده پیست هم خالی از آدم یکیشون میره پایین به مسئولا اطلاع بده بیان با برانکارد جوون آسیب دیده رو ببرن نیم ساعتی طول میکشه و اون دوتا تو سرما و باد منتظر بودن تا اینکه پیستور یا همون مسئول پیست میاد و جوون آسیب دیده رو میبندن رو برانکاد و از جون دیگه میپرسه تو اسکی بلدی و خودت میتونی بیای؟ جوون میگه آره و پیستور میگه دنبال من بیا. هوا لحطه به لحظه بدتر میشده برفم شروع شده بود و برفا هم یخ زده بود و باد دونه های ریز برفو میکوبیده تو صورت اسکی بازا دید هم کمتر از 5 متر شده بود. شروع میکنه دنبال برانکارد حرکت کردن اما میفهمه که اصلا به پای اون مسئول نمیرسه ولی مجبور بوده دنبالش بره شروع میکنه رد اونو دنبال کردن که کمکم میبینه اونم نیست یکم دیگه میره اما زمین میخوره و تا کمر تو برفای نرم فرو میره یکم داد و فریاد میکنه اما زود میفهمه هیچ فایده ای نداره. جوون میشینه با خودش فکر کردن میگه: امشب یا اینجا از سرما میمیرمو زیر برفا دفن میشم یا گرگا میخورنم در هر صورت فردا میان دنبالم میگردن و وقتی پیدام نکنن برام مجلس ختم میگیرن و مامان اینا یکم گریه میکنن و یه هفته ناراحتن بعدشم میمونه تا بهار برفا که آب شد منو پیدا میکنن و باز یه هفته غم و غصه دارن تا اینجا میترسید و ناراحت بود به اینجا که رسیدکمکم شروع کرد به خندیدن و با خودش گفت تموم شد!!! یعنی به همین راحتی تموم شد؟ چه جالب تموم شد تمومه تموم!!! دیگه اصلا ناراحت نبود اشهدشو خوند حالا برف تا زیر سینش بالا اومده بود یه باتومش (چوب دستی) که نزدیکتر بود برداشت گل مانند سر باتومش در آورد و با این فکر که اگه گرگا اومدن حداقل مقاومت کنم دستاشو زیر چونش زد و غروب خورشیدو نگاه کرد داشت خورشیدو نگاه میکرد که چیزی زوزه کشان از کنارش رد شد یه لحظه از دنیایی که توش بود اومد بیرون ولی با دور شدن صدا باز در خودش فر و رفت اما صدای اسکی روی برفو از فاصله چند متریش میشنید که بهش نزدیک میشد وقتی برگشت برانکارد و پیستور رو دید که بالاسرش بودن. در حالی که پیستور اونو کنار جوون اول می بست ازش پرسید اینجا چی کار میکنی مگه قرار نبو پشت من بیا درحالی که لبخندی از شجاعت رضایت رو لبش بود فقط سری تکون دا و همین سوال از پیستور پرسید به هر حال اون روز گذشت و تنها چیزی که براش موند شجاعت و عدم ترس از هیچ چیز بود و اینکه به معجره خدا ایمان آورد شما سابقه داشته اشهدتونو بگین؟ نظرتون راجع به مرگ چیه؟





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 دی 1389
دوشنبه 19 آبان 1393 12:04 ق.ظ
سلام....
دمت گرم داداش وقتی خوندم متحول شدم...
انگار باید توهمه کارام شجاعت داشته باشم.
دمت گرم وب خوبی داری...
چهارشنبه 7 فروردین 1392 02:03 ب.ظ
مرسی خوب بود- آره من که شده - یعنی واقعا اشهدم رو خوندم اونم شاید ده دوازده سال پیش دانشگاه کرج- خدا برام معجزه کرد
سه شنبه 14 آذر 1391 11:03 ب.ظ
خوب بود.
علیرضا بوذریمرسی
جمعه 24 دی 1389 04:22 ب.ظ
سلام علیرضا جووووون داستان های قشنگی می نویسی اما یک مقدار فنتشون خوب نیست د.ستدارم امیر حسین شا شا شا شا شا ددددد
دوشنبه 20 دی 1389 08:00 ب.ظ
سلام
من تازه وبلاگتون رو پیدا کردم
و چند تاداستان ازش خوندم، خیلی قشنگ بودن، مرسی ، و از پیام های قشنگ ترشون باز هم مرسی
و اینکه من کلمه ماورا رو خیلی دوس دارم،
موفق باشید
خدانگهدار شما
شنبه 18 دی 1389 01:00 ب.ظ
سلام باز فیلم دیدی داستان برامون میگی
چهارشنبه 15 دی 1389 10:19 ق.ظ
سلام
وبلاگ خوبی دارید.
علیرضا بوذریسلام
لطف دارید شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی