تبلیغات
سفر به اعماق ماوراء - وعده پادشاه
سفر به اعماق ماوراء
هم قبیله
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد…..





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 فروردین 1391
دوشنبه 26 فروردین 1392 02:04 ق.ظ
سلام دوست عزیزم

ممنون از حضور گرمت !

داستان زیبا و جالبی بود!
علیرضا بوذریسلام خیلی ممنون از لطفتون بهتون سر میزنم
شنبه 3 فروردین 1392 08:45 ب.ظ
خیلی قشنگ بود.
واقعا یه وقتایی آدم داره زندگیشو می کنه و از چیزایی که داره راضیه ولی به محض اینکه احساس کمبود می کنه دیگه نمی تونه دووم بیاره و شروع می کنه به بی قراری کردن و دیگه نمی تونه از چیزایی که داره لذت ببره.
یکشنبه 28 آبان 1391 10:55 ب.ظ
yani khodet chejoor pesari hasti
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 09:12 ب.ظ
کارت عالیه
جمعه 22 اردیبهشت 1391 05:25 ب.ظ
سلام
ممنون از داستان زیبا و جالبتون
خیلی استفاده کردم
منتظرتون هستم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی